تقصير عشق ![]()
عشق يعني با تو خواندن از جنون
عشق يعني سوختنها از درون
عشق يعني سوختن تا ساختن
عشق يعني عقل و دين را باختن
عشق يعني دل تراشيدن ز گل
عشق يعني گم شدن در باغ دل
عشق يعني تو ملامت کن مرا
عشق يعني مي ستايم من تو را
عشق يعني در پي تو در به در
عشق يعني يک بيابان درد سر
عشق يعني با تو آغاز سفر
عشق يعني قلبي آماج خطر
عشق يعني تو بران از خود مرا
عشق يعني باز مي خوانم تو را
عشق يعني بگذري از آبرو
عشق يعني کلبه هاي آرزو
عشق يعني با تو گشتن هم کلام
عشق يعني شاخه اي گل در سبد
عشق يعني دل سپردن تا ابد
عشق يعني سروهاي سر بلند
عشق يعني خارها هم گل کنند
عشق يعني تو بسوزاني مرا
عشق يعني سايه بانم من تو را
عشق يعني بشکني قلب مرا
عشق يعني مي پرستم من تو را
عشق يعني آن نخستين حرفها
عشق يعني در ميان برفها
عشق يعني ياد آن روز نخست
عشق يعني هر چه در آن ياد توست
عشق يعني تک درختي در کوير
عشق يعني عاشقاني سر به زير
عشق يعني بگذري از هفت خان
عشق يعني آرش و تير و کمان ....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
با کدام ساز این مردم باید رقصید؟
اگر سر به زیر باشی می گویند احمقی
اگر غمگین باشی می گویند عاشق است
اگر مالت را با حساب خرج کنی می گویند خسیس است
اگر دست و دلباز باشی می گویند ولخرج است
اگر خوش لباس باشی می گویند ژیگولو است
اگر بد لباس باشی می گویند شلخته است
اگر دیر زن بگیری می گویند مردداست
اگر زود زن بگیری می گویند آتشش تند است
اگر فقیر و بی پول باشی می گویند بی عرضه است
اگر پولدار باشی می گویند اهل زد وبند است
اگر بی قید باشی می گویند لات آسمان جل است
اگر بخندی می گویند همیشه نیشتش باز است
اگر اخم کنی می گویند عبوس و بد اخلاق است
اگر خوش سرو زبان باشی می گویند چاخان است
حالا شما بگویید آخر با کدام ساز این مردم باید رقصید که خوششان بیاید
سر چشمه محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالیکه قلبت
از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت
در وجودم جاری می شود
بگذار نامت را تکرار کنم
نامت زیباست ، دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانیکه با تو هستم به آسمان به بی کران پرواز می کنم
پس بدان دوستت دارم
گرچه پایان راه را نمیدانم

ای کاش پرورگار بودم تا کسی جز تو نمی آفریدم
ای کاش آسمان بودم تاتو را ستاره ام می دانستم
ای کاش کوه بودم تا نام تو را بر بلندترین جایم نصب می کردم
ای کاش خون بودم تا تنها در رگهای تو به جریان می افتادم
ای کاش بوسه بودم تا تنها بر لبان تو بوسه می زدم
ای کاش کاغذ بودم تا تنها نام تو را روی خود می نوشتم

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟»....!!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اصفهانيه قله اورست رو فتح كرد.بهش ميگن انگيزه ات چي بود؟؟ ميگه خدا لعنت كنه كسي رو كه گفت اون بالا نذري ميدن
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آنكه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد تنه اي بر در اين خانه تنها زد و رفت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدايا گر تو درد عاشقي مي کشيدي؛تو هم زهر جدايي را به تلخي مي چشيدي، تو هم چون من به مرگ آرزوها مي رسيدي، پشيمون مي شدي از اين که عشق رو آفريدي
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چه زيباست بخاطر تو زيستن و برای تو ماندن و به پاي تو سوختن و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو بودن برای تو گريستن و به عشق و دنيای تو نرسيدن ... ای كاش ميدانستی بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشكيباست
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
زندگی چیست؟
زندگی گل زردی است به نام غم
آئینه شکسته ای است به نام دل
فریاد رسایی است به نام آه
مروارید گران بهایی است به نام اشک
رشته کوهی است به نام آرزو
که درون چشمه ای جاری است به نام دعا
که به دریایی می ریزد به نام صفا
زندگی یعنی عشق،یعنی محبت،امید ،آرزو
و در آخرش به بیابانی منتهی می شود به نام وداع
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سیه چشمی به کار عشق استاد
به من درس محبت یاد میداد
مرا از یاد برد آخر ولی من
به جز او عالمی را بردم از یاد
از همه رنجی که دنیا با دل ما می کند
جای ما هر کس که باشد ترک دنیا می کند
پیش خود گویم که فردا ترک دنیا می کنم
چون که فردا میرسد گویم که فردای دگر
می روم دور از تو با دنیای خود خلوت کنم
عاقبت باید بدین بیگانگی عادت کنم
می روم شاید دیوانه ای پیدا شود
همنشین این دل دیوانه رسوا شود
سلام خالصانه خود را از اعماق وجود نثارت می کنم![]()
من ندانستم از اول که تو بی مهرو وفایی![]()
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی![]()
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم![]()
باید اول ز تو پرسم که چنین خویی چرایی؟![]()
گر بیایی همه اش دور نمایی کشدم غم![]()
من که میمیرم از این غم چه بیایی چه نیایی![]()
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت![]()
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی![]()
شمع را باید از این خانه برون و کشتن![]()
تا که همسایه نداند که تو در منزل مایی![]()
کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان![]()
پرتوی روی تو گوید که تو در منزل مایی![]()

![]()
![]()
به نام آنکه اگر حکم کند همه محکومیم![]()
![]()
![]()
نمیدانم با چه بهانه ای به دیدارت بیایم ، نمیدانم چه بگویم که منتظر دیدنت هستم چه بگویم ، نمیدانم ولی اگر مایلی به دیدنم بیا که من از دیدنت جان دوباره می گیرم دوستت دارم و نامت را در صندوقچه اصرارم زنده نگه میدارم و عشق بی پایانت را بر روی قلبم حک می کنم .
آخرین لحظه ای که تو را دیدم آن چنان نگاهت با نگاهم آمیخت که هنوز از درد فراق تو را باز گو می کنم نمیدانم به خواب رفته ای یا همچون من با فکر و خیال می جنگی ولی آنچه میدانم این است که در بستری همچون پر خفته و مرا به دست تنهایی و فراموشی سپرده ای از خاطرات زندگی ام طوری نرم و لطیف می بافم و در دریای زندگی به مسیر آرزوهای از دست رفته ام می پردازم و در دریای بی کران تا ببینم کبوترهای مهاجر به دامم می افتد یا عقاب کوهستان!
آری خوبیها و بدیها و سختیها همه و همه می گذرند و تنها خاطره ها می ماند پس بگذار خاطرات شیرین بماند.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به خيال اينکه با گذشت زمان عشق فراموش مي شود، ثانيه ها را درحسرت گذراندم. اما بعد از سالها هنوزداغي کهنه اشکم را در مي آورد .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چه قدر دوست داشتم تمام دلتنگي هاي اين روز ها را با كسي تقسيم مي كردم ، و يا كسي بود براي گوش دادن و درد دل كردن ، بماند كه آنقدر فاصله زياد شده كه هرچه فرياد مي زنم گويا صدايم را نه تو مي شنوي و نه هيچ كس ديگر
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شبها چشمانم میعادگاه اشک می شوند وغم همنشین قلبم دوباره بغضهای خسته و کهنه اسیر گلوی سردم می شوند ای کسی که در حکایت شب پنهان شده ای به عظمت آبی دلم نظری کن و ببین که این دل چه عاشقانه می تپد...در انتظار آمدن تو
سلام دوستای خوبم هر کس قصد خوندن این آپ منو داشت تا آخر بخوندش بعد نظر بده
این تویی که به چشم سیهت مینازی روی مه داری و با روی مهت مینازی
این تویی راز من نازمن و رمز وجود که به عشق من و ناز و نگهت مینازی
در ابهام یگانگی آشنایی داشتیم و در شهر آشنایان به دنبال هم می گشتیم آنجا کجا بود که هر چه داشت نور و نعمت فرو فروز بود. کجا بود که هر کجا بود لطف و لذت و سرور و صفا بود آنجا کجا بود که اگر روز بود بی منت خورشید روشن علوی بود بیایید ای پیروان لشکر یزدان بیایید مرا در این جهان بنگرید ببینید که من چگونه توانسته ام ناله های بدبختی خویش را در این قصای بی کران که یکسر در عالم هستی و یکسر در دنیای نیستی دارد انعکاس دهم ببینید چگونه این سرای تهی از شادی و آواز و زمزمه های حزن انگیز من پر شده است.
سرا پای وجودم خواهان توست ، تو را دوست دارم اما نمی توانم بر زبان بیاورم تو را می پرستم اما گویا نیستم زمانی که تو را می بینم کلمات در ذهنم ترکیب نمی شوند ، فکرم چون کبوتری سبک بال از قفس می جهد به پرواز در می آید چشمانم تیره و تار می گردند و دستانم به لرزش می افتد .
می دانی چرا نمی توانم روحم را برایت به اسارت بکشم ، کلامم را روان گردانم چون ((دوستت دارم)) وجودم در آتش عشق تو می سوزد ولی فریادش را کسی نمی شنود ، رنجش را کسی احساس نمی کند و فریاد رسا ندارد نازنینم زمانی که به تو فکر می کنم خوب و پرشکوه تر در نظرم جلوه و خودنمایی می کنی عزیزم اگر آنچه در فکر داشتم برایت می نوشتم کتابها می شد ولی آنچه در دل دارم برایت مینویسم ((دوستت دارم)) هیچ نیرویی قادر نخواهد بود که تو را از من بگیرد .
تو را می خواهم گل قشنگ من اگر دنیا هم سر آید باز به دنبال عشق تو خواهم آمد قلبم در اختیار من نیست او به خواسته خود خو گرفته است او تا زنده هستم به یاد تو خواهد چکید او در درون خود به خاطرتو خاکسترهای درون خود را بیرون خواهد ریخت . سردی خزان و فراز و نشیب ها از توران دلم نخواهند کاست و خیالم همینطور مصمم و به فرمان دلم در دل شبهای سیاه به سوی تو خواهند شتافت به سوی تو که اگر دردها و سختیهایت ، شیرینی و شادیهایت مانند ارمغان های بهاری شکر آور و لذت بخش است ببین در جهان هیچ چیزی تنها نیست و همه با قانون خدایی در هستی ها با هم می آمیزند پس دلدار من چرا من وتو چنین نباشیم .هنگامی که نسیم جان بخش و فرح انگیز بهاری خرمن گیسوانت را به ارتعاش در می آورد و گونه ات را لبریز از شادی می کند و هنگامی که آوای آبشار و صدای نی چوپان به گوش می رسد من به عشق تو فکر می کنم دیر زمانی نمی گذرد که با گردش چرخ طبیعت تابستان فرا رسد و درختان پر از میوه گردند و هنگامی که چمنزار از افراد دلداده برخوردار می گردند من به عشق تو می نگرم با فرا رسیدن پاییز بادهای بی رحم به شاخ و برگ درختان می خروشند که شاخه ها را به لرزش و برگ ها را به رقص در می آورند همین قدر که به من بگویی مرا دوست داری عشق من تا ابد به هستی خود ادامه خواهد داد ای موجود زیبا که مانند پرندگان به روی گلها می نشینی پس چرا دیگر در این بهار زیبا به سوی گلها باز نمی آیی به من بگو که چه خطایی از من سر زده که روی از من برداشتی و دیگر نگاه نوازش گری بسویم نیفکندی تو را چه می شود که چنین سردی به من روا می داری و دنیای هستی را در نظرم تیره می نمایی و تار وپود قلبم را ذره ذره در می آوری به خدا سوگند که گناهکار نیستم آیا این طبیعت پست است که باعث جدایی تو و من گشته هر دقیقه و هر ساعت مهر و محبت من به تو افزونتر می شود و هر روز ار روز دیگر به تو علاقه داشته و بیشتر طالب تو و عشقت هستم ولی افسوس که تو از من فرسنگها دوری و به عظمت تردید ناپذیر عشق بی آلایش من پی نبرده ای پس چرا آرام نشسته ای ای بلبل زیبا تمام گلهای بهاری در انتظار قدمهای تو هستند که به روی آنها بوسه زنی و نغمه سرایی بر آنها نمایی و دل خسته و شکسته آنها را شاد سازی و قلب مجروحشان را التیام بخشی .
جان و دل و امید و آرزوی من تو هستی همین قدر بدان سعادت و خوشبختی و لذت بدون از زندگی و زیبائیهای آن هنگامی برای من میسر است که شریک زندگی ام باشی اگر چنین نباشد این زندگی برای من مرگ تدریجی خواهد بود چندی نخواهد گذشت که این مرغ سبک بال روح ، هر چه زودتر به پرواز در خواهد آمد و ازاین قفس خاکی نجات خواهد یافت آه پس هر چه زودتر کفن سفید مرا آماده کنید و گواه باشید که در مرگ من کسی دخالت نداشته است . تو ای شکوفه بهار من تو ای سرو بوستان جوانیم هر زمان که در نرگس شهلا و آن قامت دلاوری تو را می بینم نفس در سینه ام تنگی می کند و فریادهای شعفی که از تمام ارکان وجودم بر می خیزد قلبم را به لرزش می افکند .
به اندازه ای دوستت دارم که قدرت بیانش را ندارم و آنقدر می خواهمت که تاب مقاومتش را ندارم . و بر ادعای خود شاهدی جر ماه ندارم و دلیلی بر رسوخ عشق خویش جر غمی جانکاه عشق نتوانم نمود با آنکه در هیچ مکتبی از عشق چیزی نیاموخته ام جوانی پر سوخته ام و چشم بر خیال تو دوخته ام و نغمه های عشق زندگی را به دست فراموشی می سپارد آرزو دارم وجودم و روحم در واپسین اشعه های زندگی تو را باز یابد محبوب عزیزم . صبحهای زود قبل از طلوع خورشید هنگامی که تمامی افراد در خواب خوشند سر از بالین استراحت برداشته و قدم در باغ می گذارم از میان همه گلها بیشتر به سراغ گل مریم می شتابم میدانی چرا؟چون تمامی صفات که درتو وجود دارد در آن هم می بینم پس اگر به توصیف گل بپردازم تو را مدح گفته ام گویی از لطافت و بوئیدن آن تو را می بینم که به دنیای لطافت و زیبایی با نگاههای اسرارآمیز چنان در خود فرو رفته ای که تنها باید در تو خیزه شوند تا از درونت آگاه شوند از این شرم و حیایی که در نهاد تو است گویی اجازه می دهی در هر بامداد به او نظر بیافکنم تا اندکی از آلان درونیم را بکاهد .تمام آرزوی من این است که تو را ببینم تا تمام حقایق مرا برایت کشف کنم و چون تو را نمی بینم در این صورت به وسیله ستارگان و پرندگان و تمام موجوداتیکه با تو آشنایی دارند به تو پیغام میدهم تا بدین وسیله قلبم را به تو بخشیده باشم .محبوب من به خدا دوستت دارم . نمی دانم چرا حرفهای دیگران در تو اثر می کند ؟ تو نباید سعادت من و خود را فدای بی فکری و نادانی بعضی از اشخاص بنمایی که جز صدمه چیز دیگری ندارند تا کی باید بر درختان و در و دیوار تکیه زنم و انتظار کشم تا تو بیایی تا بدین وسیله بتوانم آنچه در دل دارم برایت بازگو سازم عزیزم سوگند می خورم که من به احساسات پاک تو پی برده ام و می دانم چه چیزی تو را رنج می دهد بیا تا برای همیشه پیوند وفا ببندیم و تا زنده هستیم با یکدیگر باشیم مرا از انتظار نجات بده و با نرمی راسخ به سویم بیا تا زندگی پر شور و هیجان را که سالها در انتظارش هستم شروع نموده و از این سرگردانی نجات پیدا کنیم و مطمئن باش عشق پاک من تا ابد با هم زندگی خواهیم کرد .
ای یار مهربانم تو الهه عشقی تو برازنده مهری تو روشنی بخش دلهای سوخته ای رویای من ای ستاره زندگی من ای کاش می توانستم با لمس کردن بدن لطیف تر از گلت کام عشق را بچشم و با نگاههای عاشقانه راز درونیم را برایت نهان سازم بگذار با نگاه تو خود را شستشو دهم و با دستان گرمت زنگهای غم را از دلم برهانم. نازنینم تو امید منی تو شادی جسم و روح منی هر گاه خنده بر لبان زیبای تو موج می زند خود را آسوده خاطر حس می کنم از تو می خواهم که مرا اینقدر عذاب ندهی بگذار بدانم که آیا مرا دوست داری چنان که در عشق من تردید داری خنجری بر قلب من فرو کن تا حقیقت را با چشمان زیبای خود ببینی یا با هوشمندیت درک کنی . ای کبوتر بی آشیانه و ای دلبر یاران ای ساقی می خواه به گوش باش و به زمزمه عشق من گوش بده تو را دوست می دارم که بر آشیانه قلب من می نشینی تو را دوست می دارم زمانی که دلبر یاران باشی تو را دوست می دارم زمانی که عشق من باشی آیا ای دختر زیبا که از شدت زیبایی مغرورانه گام بر می داری و چنان به اطرافیان خود زیر چشمی نظر می افکنی که کسی جرات نگاه کردن را ندارد من گلی هستم که بدون زحمت و محافظت به وجود آمده ام فقط باغبان طبیعت می تواند مرا این چنین ساخته باشد میل دارم بدون آشکار نمودن آلام درونیم آنچه داری از تو بازستانم هر زمانی که چشمم به تو می افتد به عاقبتت نگران می شوم چون در آن وقت بهارت به پاییز مبدل گشته است و تمام زیبائیت را دستخوش خود می کند دخترک زیبا کاش تو را ندیده بودم من پیک بهارم و عمری کوتاه دارم و چون عشق دوستی ثابتی ندارم .
آن روزی که برای اولین بار چشمانم ، چشمان تو را دید قلبم می خواست زندان سینه را بشکافد و عشق تو را همراه با خود به درون سینه ام بیاورد تو اولین عشقی هستی که پای به دنیای غریب عاشق من گذاشته ای من به یاد تو روز را به شب می رسانم و شب به یاد تو سر بر بالین خیال می گذارم به امید آن روزی که باز تو را ببینم .
به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم
بی تو تنها در کنار صخره ای نشسته ام و به رویای خوش با تو بودن فکر می کنم اماافسوس که می دانم هیچ گاه رویاهایم به حقیقت نمی پیوندد من نمی توانم همانند تو بگویم اگر تمام آب ها مرکب و تمام درختان قلم و تمام زمین ورق شوند بر روی آن مینویسم دوستت دارم زیرا چنین عشقی بزرگ نگهداریش سخت است و تمام صندوق امانات قلب برای چنین عشق بزرگی کوچک است پس می گویم فقط در قلب کوچکم تو را جای می دهم و با خون قلبم در تمام وجودم می نویسم دوستت دارم . تو روزهاست که رفته ای ومن چه غمگین درون خویش تن خاموشم و چه بی صدا با کوله باری از اندوه در سکوت رفتنت زمانی را طی می کنم و این غبار خاطرات توست بدین افسرده ام . هنوز در کوچه های بی پایان و تاریک به انتظار نشسته ام انتظارش را نمی دانم کی و چگونه به پایان می رسد بالاخره چنین روزی در این جاده سرد بی انتها ایستاده و می بینم نوری تمام وجودم را پر می کند این تو هستی که می آیی و به تمام انتظارهایم پاسخ می دهی منی که تنها و دل خسته و بی صبرانه در انتظار تو نشسته ام اما چه سخت است انتظار بی انتها زمانی می گفتم : تو را به اندازه برگ تمام درختان عالم ، دوستت دارم ، زمانی دیگر می گفتم : تو را به اندازه هر چی ماهی در آب دریای شناور هستند دوستت دارم ، زمانی دیگر می گفتم : تو را به اندازه هر چی آب و سر سبزی در جریان است دوستت دارم اما اکنون می گویم تو را بعد از خدا دوستت دارم اما می دانم که بعد می گویم از تو نفرت دارم خلاصه خودت می دانی هروقت پرواز ماهیان را دیدی ، هر وقت پرواز روح مرا دیدی ، هر وقت شنای کبوتران را دیدی ، هر وقت دیدی خورشید از غرب طلوع و از شرق غروب کرد آنگاه بدان که فراموشت کرده ام .
مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم مرا از خود بدانی یا ندانی دوستت دارم
می خوابم که تو را درخواب ببینم بیشتر می خوابم تا تو را بیشتر در خواب ببینم اگر بدانم مردگان خواب می بینند می میرم تا تو را همیشه درخواب ببینم .گر بگریم گویند عاشقی ، گر بخندم گویند دیوانه ای پس هم می گریم و هم می خندم که گویند عاشق دیوانه ای.
بی تو تنهاترین ، تنها روی زمین هستم و در شگفتم که اگر روزی به سوی تو باز نگردم چه کنم .
روزهایی است که فکر تو مثل خوره به جانم افتاده دلم برای تو و نگاههای معصومانه ات و حرفهای عاشقانه ات و آغوش مهربان و بوسه های گرمت تنگ شده دلم برای آواز کبوتران در صبحگاه ،صدای اتومبیل ها و غوغای خیابان ،برای اتاق کوچک تنهاییم برای شب ها و روزهایی که با تو گذشت برای دستان مهربانی که گرمی و طراوتش گویی جان تازه به من می بخشدو خلاصه همه چیز حتی رفته گر شکسته ای که هر روز با ناتوانی به کارش عشق می ورزید تنگ شده اما چه می توان کرد به غیر از صبر چه می توان گفت جز اندوه.
آری باید خواست و پذیرفت و در آخر هم تحمل کرد عجب کار سخت و دشواری را خدا از ما می خواهد عجب روزگار سختی . وقتی تو را دارم گرچه پیش هم نباشیم باز لبریز شادی ام اما اگر نباشی روزگار حتی زندگی را که در نبودن تو چون زهر و حتی تلخ تر از آن است و جرعه جرعه به گلویم خواهد ریخت و آن گاه است که این زندگی بی معنی و دنیای فانی را برای همیشه بدرود خواهم گفت و با آن همه عشق وداع خواهم کرد .
دوستت دارم از خودم بیشتر از خدا کمتر
تو را می خواهم و می پرستم همچون آفریدگار
کاش تو هم مثل من باشی به امید فردایی بهتر
اسرار دل را نه تو دانی و نه من وین حرف معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بیستون کندن فرهاد نه کاری است شگفت
شور شیرین به سر هر که فتد کوهکن است

عشق یعنی...
عشق یعنی راز دل افشا شدن
در نگاه دیگران رسوا شدن
عشق یعنی شعله ای افروخته
پیکر پروانه های سوخته
عشق یعنی زنده بودن زیر خاک
زندگی کردن پاک پاک
عشق یعنی التهاب یک نگاه
در شفق یا در قلق یا در پگاه
عشق یعنی با غریبی ساختن
زندگی در زندگانی باختن
عشق یعنی یک نگاه بی قرار
روزهای سرد فصل انتظار
عشق یعنی یک نگاه پر فریب
برق غربت در نگاه یک غریب
عشق یعنی یک نگاه مهربان
دوستدار هم شدن از عمق جان
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مینویسم برای تو ، تو که تنهای آشنای وجودم هستی تو که در آتش نگاهت سوختم و خاکستر شدم ولی تو هیچ توجهی نکردی و همچنان به آتش زدن من ادامه دادی.
مینویسم برای تو که به خاطر آمدنت ثانیه ها را شمارش کردم برای تو که در نگاهت چشمانم به دنبال گمشده ای می گشت و بارها و بارها در آن نگریستم و تو روی از من برگرداندی و نگذاشتی که گمشده ام را بازیابم.
مینویسم برای تو ، تو که در دستانت زندگی ام را گرو گذاشتم و جانم بی دریغ در راهت نثار کردم.
مینویسم برای تو ، ای که گامهایت برشدت قلبم ضربه وارد کرد و افسوس در جای جای خانه بوی تنت را استشمام می کردم .
مینویسم برای تو چه کنم ، آخر من که از غم دوریت به کجا و کدامین سرزمین سفر کنم که بتوانم برای یک لحظه فراموشت کنم ...
از استاد ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:حرام است.
از استاد هندسه پرسيدند عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد.
از استاد تاريخ پرسيدن عشق چيست؟ گفت…
گفت : سقوط سلسله ي قلب جوان.
از استاد زبان پرسيدند عشق چيست؟ گفت:همپاي دوست داشتن است.
از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟ گفت : محبت الهيات است .
از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد.
از استاد رياضي پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عددي هست که پایان ندارد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هر وقت خواستي ببيني کسي دوستت داره توي چشماش زل بزن تا عشقو توي چشماش ببيني اگه نگات کرد عاشقته اگه خجالت کشيد برات ميميره اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون که بدون تو ميميره
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چهار نفر بودند که اسمشان اين ها بود : همه کس ،يک کسي ،هر کسي ، هيچ کس
کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند . هر کسي مي توانست اين کار را بکند ، اما هيچ کس اين کار را نکرد . يک کسي عصباني شد ، چرا که اين کار ، کار همه کس بود ، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان اين طوري تمام شد که هر کسي يک کسي را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که همه کس مي توانست انجام بدهد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عید سعید قربان بر همتون مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()